Mehdi `s official home page - Mehdi`s Fusion Live Support
Live Chat , Mehdi`s Support Center
RSS Feed
آخرین اتفاقات
Sep
29
ابرهای دلتنگ
Posted by مهدی صیادی فرد on 29 September 2011 05:27 PM

Hossein-22


مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت چهل و ششم
ابرهای دلتنگ
 


دیگه قطار رسماً وارد خاک سوئد شده بود و خطربازگشت دادن تقریباً از سر گذشته بود اما از مرز بین المللی سوئد تا خود استکهلم ترجیح دادم تو کیسه خواب خودم روی "نردبون بالای درب" باقی بمونم!
حالا که خرم از پل گذشته بود نوبت دلم بود تا باز یکجوری نگذاره آب خوش از گلوم پائین بره.
یک بچه یکسال و نیمه و یک بچه هشت , نه ماهه رو گذاشته بودم و اومده بودم تا به قول خودم آینده اشون رو رقم بزنم.
به نحوی از حال خودم گذشتم تا بلکه آینده ای برای اونها بسازم!
نشد!

بازی, بازی دو سر باخت بود!
کی میگه احساسات یه پدر از مادر رقیقتره؟
هر کی میگه حرف مفت میزنه! این وجدان آدمهاست که گاهاً خواب تشریف داره وگرنه میتونه برای یک پدر هم دوری از فرزنداش یک جهنم باشه.
عملاً همینطور بود.
به بچه ها طوری وابسته شده بودم که دوریشون ا همون شب اول عذاب آور شد.
انگاری که دنیا با نسل ماها از همون اول سر ناسازگاری داشته!
کودکی رو با درد شروع کردیم و نوجوانی رو با قهر و جوانی رو با رنج. نصیبمون تو میانسالی زهر شد و آرزومون مرگ!

امروز تولد حسین بود (پسر بزرگم). بیست و دو سالش شد.
همدیگر رو شاید دو هفته یکبار ببینیم.
از من گریزونه چون اعتقاد داره که من کودکیشون رو فدای عقیده ام کردم و جهادی خیالی و بدون مزد.
از مادرش هم فراری چون اعتقاد داره که آدم خودخواهی هست و نمک نشناس.
این که خوبه رضا رو (پسر کوچکترم) بایستی تو رویاها دید!
آخرین حرفی که به من زد این بود که "ما موش آزمایشگاهی شما بودیم امیدوارم با بچه های دیگرتون اینطور نباشید"!
اون هم موقعی از ما گریزون شد که تو سایت "مهدیس" حدوداً پانزده ساعت در شبانه روز کار میکردم.
 

جالبه! روزی برای فرزندان و خانواده ات خودت رو به آب و آتیش میزنی که نمیتوانند تو رو بفهمند.
روزی از آب و آتیش بیرون میای که اونها دیگه کنارت نیستند!
روزی دنبال عقیده ات هستی که کسی قدرشناست نیست و روزی میفهمندت که دیگه چیز زیادی از تو باقی نمونده!
روزی دنبال جاه هستی و جلال که قدت اونقدر کوتاهه که خودت رو بزور تو آئینه خونه میبینی و روزی جاه و جلال به سراقت میاد که دیگه تو نیستی!
روزی دلت دنیا رو میخواد که پول برای نهارت هم نداری و وقتی دنیا رو بدست میاری که دیکه تو تمایلی به اون نداری

ادامه مطلب

http://mehdi.se/index.php?option=com_content&view=article&id=229:1390-07-06-20-51-08&catid=13:1388-12-20-06-41-56


ادامه مطلب »



May
31
وقتی که مثل خر تو گل موندم
Posted by مهدی صیادی فرد on 31 May 2011 09:29 PM
http://mehdi.se/index.php


مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت چهل و سوم

وقتی که مثل خر تو گل موندم!


روزهام تو آلمان به شکلی عادی در اومده بود و برای ساعتهای مختلف کارهای مختلفی داشتم.
همزمان حضور ثابت تو یک کشور اروپائی تجربه غریبی بود برای تفکر عمیق روی هویت فردیمون.
اینکه با وجود دوری از یک کشور مسلمون و جوی متناسب با اون تا چه اندازه میتونیم روی اعتقاداتمون ثابت بمونیم و تمایل به تغییر کدوم عادات یا فرهنگهامون پیدا میکنیم.
رفتار ایدئولوژیکمون رو چطور هدایت کنیم تا هم از راه دین خارج نشیم و هم تابلو بازی در نیاریم!
با فرهنگ رفتار اجتماعیمون چه کنیم.
مثلاً توی ترافیک و یا مثلاً نوع لباس پوشیدنمون!

بعنوان مثال اگر کسی با چادر تو کشورهای اروپائی رفت و آمد کنه بیشتر چشمها رو به خودش متوجه میکنه تا مثلاً کسی که به یک مانتو وروسری بسنده میکنه.
یا مثلاً من تا اونوقت تو ایران هیچوقت با آستین کوتاه بیرون نمیرفتم (اگر چه الآن تو یک کلیپ دیدم دکتر حسن عباسی هم با یک آستین کوتاه/ تاآرنج تو یک دانشگاه در حال سخنرانی بود).
یا مثلاً چطور میشد روزه و نماز رو با کلاس و کار و درس هماهنگ کرد! چون مثلاً بعضی اوقات کلاسها پیش از ظهر شروع میشد و تا درس تموم میشد و به خونه میرسیدی آفتاب غروب میکرد و نماز قضا میشد! (راستی قضا درسته یا غذا!!!)
و یا حتی غذا خوردن و گوشت حلال و ذبح های غیر شرعی.

اوایل راههای مختلفی رو برای تطابق خودمون با محیط به کار میگرفتیم, ولی کم کم تونستیم به شکلی که به قول معروف نه سیخ بسوزه نه کباب همه مشکلات رو برای خودمون حل کنیم.
گاهی اوقات خیلی به مرز نزدیک میشدیم ولی اغلب اوقات خیلی سریع راه حلی پیدا میکردیم و اون رو سر لوحه قرار میدادیم.
آلمان بطور کلی آموزشگاه خوبی بود تا با شیوه "آزمون و خطا"خودمون رو در راهمون تثبیت کنیم و به راهمون ادامه بدیم.

چون هدف موندن تو اون خراب شده نبود در کنار کارهای روزانه ساعاتی را هم برای ورزش گذاشته بودم تا بدنم آمادگی خودش برای "مرز پیمائی" رو از دست نده!
شراره هم که حالا دو تا بچه کوچیک داشت به بچه ها سرش گرم بود و حتی کلاس زبان رو هم نمیتونست بیاد. از این بابت شاکی بود اما چون محمدرضا هنوز شیر خوره بود نمیشد که من بجای اون گاهاً خونه بمونم تا اون هم به درس زبان برسه.
هفته ای یکی دوبار میرفتم کلاس جودو و روزی یک ساعت هم دور "دهکده شافلوند" میدویدم.
یکی دوبار دست حسین یک سال و نیمه رو گرفتم و باهم به استخر رفتیم.
استخر مختلط هم تجربه غریبی بود!
انها که همون خیابونش هم نیمه لخت راه میرفتند حالا تو استخر دیگه دختر و پسر به راحتی با هم بر خورده بودند.
اونجا استخر به شکل استخرهای ما نبود! یعنی ورودی برای همه آزاد بود و رختکن هم همون کنار استخر بود! چیزی شبیه به کنار رودخونه های خودمون. با این تفاوت که مرد و زن بدون خجالت و حیا همون وسط لباس عوض میکردند و انگار نه انگار...
خیلی زود متوجه شدم که

http://mehdi.se/index.php


ادامه مطلب »



May
10

http://mehdi.se/index.php?option=com_content&view=article&id=207:1390-02-13-15-51-39&catid=19:1388-12-20-06-49-50

اندر فوائد جنگ زرگری تروریستها در رفع مشکلات خانوادگی


HP

وقتی پنج سال پیش یک کامپیوتر "لپ تاپ" دسته دوم برای خودم خریدم لب و لوچه "وزیر جنگ" (به معنای پس من چی) آویزون شد. به ناچار سالگرد تولدش یک نمونه بالاتر از همون رو خریدم و با احترام تقدیمشون کردم. این در حالی بود که کارخونه اچ پی دیگه ساخت این سری از رایانه ها رو کنار گذاشته بود

مسئله عدم تولید این سری از رایانه ها و کهنگی کامپیوترهای ما و خرابی یکروز درمیون رایانه وزیر جنگ ما تا همین امروز صبح برای ما دردسر بود , تا اینکه

...

http://mehdi.se/index.php?option=com_content&view=article&id=207:1390-02-13-15-51-39&catid=19:1388-12-20-06-49-50



ادامه مطلب »



Apr
7
غم با من زاده شده, منو رها نمیکنه
Posted by مهدی صیادی فرد on 07 April 2011 09:53 PM

http://mehdi.se/index.php

****************************************************************
مهدی صیادی فرد نوشتار - خاطرات

غم با من زاده شده, منو رها نمیکنه
مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت چهل و دوم

غم با من زاده شده, منو رها نمیکنه !

ماکارانی ای که آش کشک خاله شد

تیتر قسمت قبلی خاطراتم این بود:

"مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه  ..."

بی مناسبت ندیدم که بیت دوم این شعر رو هم تیتر این قسمت خاطراتم بکنم که:

" غم با من زاده شده, منو رها نمیکنه"!

آخر این قسمت رو هم همین اول کار لو دادم نه؟!

بله! اینبار هم گیر افتادیم !!!

اما حالا ربط این عکس "ماکارونی" با غصه "پر غصه" ما چیه؟

****************************************************************

http://mehdi.se/index.php


ادامه مطلب »



Feb
7
مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه
Posted by Mehdi Sayadi Fard (Import) on 07 February 2011 05:07 PM
http://mehdi.se/index.php

با بدنیا اومدن محمدرضا برنامه مهاجرت و هجرت ما حسابی قاطی پاتی شد.

نه میتونستم ریسک کنم و تو آلمان پاگیر شوم و نه میشد دیگه با یک بچه شیرخوره جائی رفت.

اگر هم به این نتیجه میرسیدم که بایستی رفت, میبایستی خودم تنها میرفتم! با این حساب نمیشد زن و بچه رو تو یک کمپ رها کرد و رفت بلکه بایستی به فکر سرپناهی مستقل شبیه به یکدستگاه آپارتمان یا یک خونه میبودم.

روزهام به تفکر و چاره جوئی سپری میشد اما با برخورد تندی که المانیها با خارجیها داشتند روز به روز به رفتن مصمم تر فکر میکردیم.

....
http://mehdi.se/index.php



ادامه مطلب »




Mehdi`s Support Center and Live Response
ERROR: This domain name does not match domain registered in the license key file (sayadifard.com), allowed domains: mehdis.net,mehdi.se, please change the product path to match the domain under Admin CP > Settings > General Settings
This product will not work properly unless untill that value is changed.

For more information please contact Kayako support at https://my.kayako.com